من اينجايم
تنها و خسته
در كنج خلوت خود نشسته
گاه گاهي سركي مي كشم به دنياي شما
حرف مي زنم
مي نويسم
مي خندم به شما
مي نشينم تنها
باز مي گردم ز همه عالم ها
در كمينم كه نوا برخيزد
در سكوت سردميك ندا برخيزد
عابري
سنگييا صداي تنگي
فكر نابودي اين ننگ كند
بر وقار شيشه ها
خنده سنگ كند
باز گرما
باز هوا
باز آغاز نگاهي به شما
حرف مي زنم
مي نويسم
مي خندم به شما
مي نشينم تنها
باز خسته
باز تنها
كلبه خلوت خود را
مي سپارم به شما
كلبه من خالي
از هرچه بنامندش عشق
خلوت از هركه بنامندشيار
خلوت من سرشار
از هواي بسته
پر شده از غم و اندوه و غبار